10 پست آخر
ورود شما مسدود شده است
(Author : H.A POSTER ) (نمایش ها : 28 ) (پاسخ ها : 1) (آخرين نوشته : ehsan) (Date: 04:23 PM - Time: Thursday 18 March 2010-1)
Question كسي معياري براي قيمت گذاشتن براي طرحهاي گرافيكي رو ميدونه؟ نظر شما چيه؟ كمكم مي كنيد.
(Author : gesi ) (نمایش ها : 95 ) (پاسخ ها : 4) (آخرين نوشته : mina) (Date: 03:54 PM - Time: Tuesday 16 March 2010-1)
Action Script 3 کمک!!!
(Author : sonia ) (نمایش ها : 83 ) (پاسخ ها : 3) (آخرين نوشته : MAJID ART) (Date: 12:52 PM - Time: Monday 15 March 2010-1)
آیکن قلب
(Author : marziyeh ) (نمایش ها : 409 ) (پاسخ ها : 4) (آخرين نوشته : mina) (Date: 11:37 AM - Time: Monday 15 March 2010-1)
چگونه روی لباس هایمان طرح های دلخواه را چاپ کنیم
(Author : mina ) (نمایش ها : 25 ) (پاسخ ها : 2) (Date: 11:35 AM - Time: Monday 15 March 2010-1)
Post آموزش نور آبی روئیایی روی عکس
(Author : Mehryar ) (نمایش ها : 619 ) (پاسخ ها : 3) (آخرين نوشته : MAJID ART) (Date: 04:50 AM - Time: Monday 15 March 2010-1)
آموزش ساخت یک لوگوی زیبا
(Author : GRAPHIST ) (نمایش ها : 611 ) (پاسخ ها : 5) (آخرين نوشته : ehsan354) (Date: 07:38 PM - Time: Sunday 14 March 2010-1)
Lightbulb سایت پرشین گرافیک
(Author : admin ) (نمایش ها : 770 ) (پاسخ ها : 11) (Date: 07:37 PM - Time: Sunday 14 March 2010-1)
آزمون عملی ارتباط تصویری
(Author : mostafa1363 ) (نمایش ها : 1884 ) (پاسخ ها : 13) (آخرين نوشته : mina) (Date: 03:50 PM - Time: Saturday 13 March 2010-1)
الگوهای معرق
(Author : Mirzaei ) (نمایش ها : 403 ) (پاسخ ها : 4) (آخرين نوشته : mina) (Date: 03:45 PM - Time: Saturday 13 March 2010-1)

پاسخ
قدیمی Wednesday 9 July 2008-1, 10:17 AM   #1 (لینک مستقیم)
مدیر انجمن معماری
 
mina آواتار ها
 
تاریخ عضویت: Jun 2008
نوشته ها: 407
تعداد تشکرها از دیگران: 7
تشکر شده : 47 بار در 36 پست
mina is on a distinguished road
پیش فرض حنا (مخملباف) دختری از سینما 1

این متن رو از سایت چلچراغ برداشتم دقیقا نمی دونم در کدوم شماره چاپ شده اما وارد سایت که بشین رو صفحه ی اول هست
من تقریبا از ابتدای چاپ یعنی6 سال پیش چلچراغ رو می خوندم و سبک و سیاق بچههای تحریریه رو خیلی دوست دارم
www.40cheragh.org
متاسفانه چند وقتیه سایت به روز نشده البته اعضای مجله نظرشون اینه که بیخیاله سایت ما شین!!!!!!!
تصمیم دارم برخی مطالب مرتبط رو در تالار برای استفاده ی همه بدارم

حنا دختری از سینما

درست سر ساعت سه مقابلم مینشیند؛ دقیقاً همان وقتی که قرار داشتیم. سر تا پا مشکی پوشیده. جثهاش کوچکتر از آن است که تصور میکردم. همراه مرضیه مشکینی آمده؛ مادرش. سلام علیک میکنند و با چای پذیرایی میشوند. اما موقع مصاحبه، مادرش خداحافظی میکند و میرود. میگوید: «ما وقتی میخواهیم مصاحبه کنیم، بهتر است تنها باشیم. مامان به خاطر همین رفت. در حضور همدیگر سخت حرف میزنیم.» همین یک ساعتی را که با هم هستیم، حسهایش به شکل یک نمودار سینوسی اوج و فرود میگیرند. وقتی از پدرش حرف میزنیم، کودکانه سرذوق میآید. وقتی درباره مصیبتهای مردم افغانستان و فیلمش «بودا از شرم فرو ریخت» صحبت میکنیم، انگار ناگهان چندسال بزرگتر میشود؛ کلماتش پخته و حرفهایش تلخ. همین واکنشها بیشتر مرا به حسرت و افسوس میاندازد که چرا فیلمش را ندیدهام. این محرومیت در مصاحبه هم خودش را نشان داده. حق بدهید مصاحبه با کارگردان فیلمی که ندیدهای خیلی سخت است، به خصوص اگر با حسرت هم آمیخته باشد.

حنا این روزها 19 ساله است و امسال جایزههای بینالمللی را درو کرده است. کافی است اسم فستیوالهای مهم را بیاورید، تا برایتان بگوید در کدام بخش، صاحب چه جایزهای شده است.

جایزه «خرس کریستال» و جایزه ویژه «صلح» از «برلین»، آلمان، جایزه ویژه هیأت داوران از سنسباستین، جایزه یونیسف از رم، ایتالیا، جایزه ویژه نوآوری مونترال، کانادا، جایزه ویژه «زنان و برابری» از تسالونیکی یونان، جایزه «کشف و نوآوری» از فرانسه، جایزه تلویزیون اسپانیا، و کاندیدای اسکار بهترین فیلم آسیا از هنگکنگ جوایزی است که حنا در کارنامه این فیلمش دارد. او برای فیلم قبلیاش وقتی که 14 ساله بود موفق به دریافت جوایز بینالمللی دیگری از جمله جایزه جوانترین فیلمساز جهان از جشنواره ونیز شد.

فیلم او در حال حاضر در 45 سینمای کشور فرانسه و 20 سینمای کشور اسپانیا به روی پرده است و به زودی در کشورهای دیگر نیز به صورت وسیع به روی پرده خواهد رفت، اما او همچنان آرزوی شرایطی را دارد که فیلمش را هموطنانش، در کشور ایران ببینند.



موقع عکاسی، مهگامه پروانه میگوید: «کاش روسری رنگی سر میکردی.» حنا بلافاصله میگوید: «من بازیگر و یا مدل نیستم. من با تفکرم کار میکنم.» قرار میشود یک بار دیگر برای عکاسی بیاید. این بار روسری قرمز سرش کرده، اما میگوید: «کاش میگذاشتید با همان لباسهای مشکیام عکس بگیرم. آن طوری راحتتر بودم.»

-خانواده مخملباف همه نابغه هستند؟

بگذارید کلمه نابغه را کنار بگذاریم. نابغه کلمهای است که مردم استفاده میکنند برای اینکه تلاشهای تو را نادیده بگیرند. وقتی که ما کلاسهای سینما را با پدرم شروع کردیم، پدرم یک مثال را هر روز برای ما میزد. اسمش مثال دختر و گوساله بود. میگفت: دختری هر روز یک گاو را کول میکرد و از پلههای کاخی بالا میرفت. ازش پرسیدند چه جوری تو این گاو را هر روز از پلهها بالا میبری. گفت: اول من یک دختر کوچولو بودم. این هم یک گوساله کوچولو بود. من هر روز این گوساله را میگذاشتم رو دوشم و بالا میبردم. هر روز این یک ذره بزرگتر شد. من هم یک ذره قویتر شدم تا الان که این یک گاو بزرگ شده و من هم یک آدم بزرگ شدهام. من فکر میکنم ما هم کم کم به اینجا رسیدیم.

-به نظرت عجیب نیست که شما در 19 سالگی فیلمی میسازی که مورد توجه جشنوارههای بینالمللی قرار میگیرد؟ سمیرا هم در سن خیلی کم فیلمهایش مطرح میشود؟

اگر برایتان عجیب است که من در 19 سالگی فیلم ساختم، به خاطر این است که آدمها وقتی 19 ساله میشوند تازه تصمیم میگیرند که چه شغلی را میخواهند انتخاب کنند. تازه دانشگاه میروند. تازه از استادهایی که معلوم نیست درسی را که تدریس میکنند بلد هستند یا خیر، یاد میگیرند. یعنی تازه 19 سالگی شروع میکنند، سه چهار سال درس میخوانند. 10 سال تجربه میکنند، بعد 30 سالگی مثلاً تازه اولین فیلم خوبشان بیرون میآید. اما من از هشت سالگی مراحلی را که آدمهای دیگر از 19 سالگی طی میکنند، طی کردم.

-شما این مراحل را از هشت سالگی شروع کردید، چون دختر آقای مخملباف بودید. میخواهم بدانم در این موفقیتهای خانواده مخملباف، محسن مخملباف چقدر دخیل است؟

چند تا جواب دارم. اول اینکه پدر من عشقم است. من عاشق پدرم شدم که سینما را انتخاب کردم. پدرم عشق به سینما را به من داد. بعضی وقتها فکر میکنم حتی اگر پدر من نانوا هم بود من نانوا میشدم. چون پدرم عاشق کارش بود و این عشق را بین خانوادهاش تقسیم میکرد و فقط برای خودش نگه نمیداشت. یک جواب دیگر هم میتوانم بدهم. سالی چند هزار فیلم در کره زمین ساخته میشود؟ چند هزار تا کارگردان داریم؟ بین این چند هزار کارگردان چند هزار نفرشان بچه دارند؟ چرا بچههای همه اینها کارگردان نشدهاند؟ پس خیلی چیزهای دیگر هم دخیل بوده. همه اینها دست به دست هم دادهاند.

-فکر میکنید چه چیزهای دیگری در موفقیت خانواده مخملباف دخیل بوده؟

اجازه بدهید که من اصلاً توضیح بدهم که چطور شد مدرسه مخملباف راه افتاد. وقتی من هفت هشت ساله بودم و سمیرا 14، 15 ساله، یک روز سمیرا به پدرم گفت من دیگر نمیخواهم مدرسه بروم و درسی را که سالها بعد قرار است بروم و در دانشگاه بخوانم و معلوم نیست چیزی از آن در بیاید یا نه، میخواهم تو بهم یاد بدهی، که مطمئنم تو بلدی و مطمئنم تو با عشق بهم یاد میدهی و دلم میخواهد زودتر یاد بگیرم و همه درسهای دپرس کننده مدارس و درسهایی را که تنها یک دانش اضافی میدهند، کنار بگذارم و از تو یاد بگیرم. پدر من یک شرط گذاشت. گفت: همهتان میتوانید بیایید. حنا اگر تو میخواهی دو سال دیگر به این مدرسه بیایی همین حالا بیا. من نمیتوانم یک بار به سمیرا یاد بدهم، یک بار به حنا، یک بار به میثم، یک بار به مرضیه. پس از همین الان بیایید، اما شرطش این بود که هر درسی را که میخواهید بخوانید، هر درسی را که دوست دارید حداقل روزی هشت ساعت و حداقل یک ماه باید بخوانید. این جوری یاد گرفتیم که چیزهایی را که از آن لذت میبریم به تخصص نزدیک کنیم. این هشت ساعت حداقل بود. بعضی وقتها ما روزی 16 ساعت کار میکردیم. بعضی وقتها مثلاً اگر ما نیم ساعت میرفتیم بخوابیم، بابا میآمد بیدارمان میکرد و میگفت: بیدار شوید بیدار شوید یک سناریو نوشتم. میگفتیم: بابا بگذار بخوابیم. میگفت: سینما وقت نمیشناسد.

-وقتی وارد مدرسه مخملباف شدید، مدرسه عادی را کنار گذاشتید؟

اینجا بود که کار من دو برابر سخت شد. من مجبور بودم مثل بچههای دیگر درسهای مدرسه را بخوانم و جهشی امتحان بدهم. من پایه اول، دوم، سوم، چهارم و پنجم دبستان را در سه ماه خواندم و رفتم امتحان دادم. در صورتی که بچههای دیگر در پنج سال میخواندند. از طرف دیگر به عنوان یک دختر هشت ساله شاگرد کلاسهای فلسفه مدرسه مخملباف هم بودم. خیلی سخت اما لذتبخش بود. فکر نمیکنم تأثیر پدرم تنها روی خانواده ما بوده. چندین نفر دیگر هم غیر از اعضای خانواده در مدرسه ما درس خواندند که الان فیلمسازهای موفقی هستند. مثل آقای احمدی که شاعر زبالهها را ساخت که سناریویش را پدرم نوشته بود.

-فرض کن حنا دختر محسن مخملباف نبود. الان کجا ایستاده بود؟ چه کار میکرد؟

فرض میکنم که حنا مدرسه عادی میرفت. بعد از سالها مثل یک دختر دپرس بود. با یک مدرکی که به هیچ دردش نمیخورد و همیشه میتوانست به عنوان سیاهلشکرِ زندگی باشد. اگر دختر محسن مخملباف نبود، بستگی داشت که کجا بود. با همین کاراکتر بود؟با همین عشق بود؟نمیتوانم حنا را کامل بردارم و با همین عشق جای دیگری بگذارم. حنا، 19 سال با محسن مخملباف زندگی کرده. 19 سال صدای محسن مخملباف در گوش حنا بوده. 19 سال عاشق محسن مخملباف بوده و کارهایش را میپرستیده. چطوری میتوانم جدایش کنم؟ بعضیوقتها وقتی حرف میزنم فکر میکنم بابا است که توی من حرف میزند. چون نه تنها پدرم بوده، معلمم بوده، عشقم بوده، همه زندگیام بوده.

-فکر میکنید چطور رابطه یک پدر و دختر تبدیل به این عشقی که میگویید میشود؟

وقتی من بچه بودم، اول میخواستم نقاش بشوم. عاشق یک نقاش ایرانی مشهور بودم که ساعتها در آتلیهاش مینشستم و نقاشیاش را نگاه میکردم. نقاشیهای اجقوجق و خرچنگقورباغه میکشیدم. عاشق نقاشی کردن بودم. بابا یکی از نقاشیهایم را روی جلد کتاب «زندگی رنگ است» خودش زد. در و دیوارهای خانه را با نقاشیهای من پر کرد. هر کسی میآمد خانهمان همچین از نقاشیهای من حرف میزد که انگار نقاشیهای اول پیکاسو است. تا آدمها میآمدند در مورد فیلمهای بابا حرف بزنند، خودش بحث را به نقاشیهای من میکشاند، به طراحیهای سمیرا به عکاسیهای میثم. بعدها که بزرگتر شدم، گفتم: بابا برای چی با من این کار را میکردی؟ این نقاشیها واقعاً خرچنگ قورباغه است. میگفت: یادت است رفتیم خانه یکی از خوانندههای ایرانی، همه داشتند درباره صدایش حرف میزدند. دخترش آمد بیرون و گفت: شما عاشق این صدا هستید، اما من از این صدا متنفرم. به خاطر این که صدای این شخص باعث شده نقاشیهای من دیده نشود و من زیر سایه این شخص له شدم. به خاطر همین من همیشه میترسیدم این اتفاق برای شما بیفتد. بابا از بچگی همیشه به ما اعتماد به نفس میداد. این یکی از ویژگیهای خیلی مهمش است.

-چند وقت پیش یک مصاحبهای از پسر آنتونیکویین خواندم که گفته بود من برای کارم خیلی زحمت کشیدم. وقتی روی صحنه تئاتر میرفتم، هزاران نفر من را تشویق میکردند، اما این خیلی ناعادلانه است؛ این تشویقها زمانی که پدرم نبود برای من بود و وقتی او میآمد همه او را ستایش میکردند.

پدر من از این اتفاق جلوگیری کرد. نگذاشت این اتفاق برای ما بیفتد.


-اما شما هم اسم مخملباف را یدک میکشید؛ فکر میکنید اگر فامیلیتان مخملباف نبود، باز هم این قدر مشهور بودید؟

مرضیه مشکینی مادر من، اصلاً فامیلی مخملباف رویش نیست و این قدر شناخته شده است. من فکر میکنم باید به جای این که نگاه کنیم کی دارد میگوید، باید ببینیم چه میگوید. توی دنیا این طور نیست که بگویند این آدم پسر فلانی است و او را بپذیرند. خیلی از بچههای فیلمسازهای دیگر فیلم ساختهاند، اما هیچجایی پذیرفته نشده و هیچ اتفاقی برایشان نیفتاده است. توی کره زمین فکر نمیکنم پارتیبازی باشد، معمولاً نگاه میکنند چی داری میگی. آیا اصلاً حرفی برای گفتن داری؟ اگر نداشته باشی رد میشوی و اگر حرفی داشته باشی پذیرفته میشوی. حتی اگر فیلم بعدی من حرفی برای گفتن نداشته باشد، ممکن است رد شوم. پس لحظه به لحظه باید خودت را پر از چیزها کنی. زندگی را ببینی. برای این که چیزی که تولید میکنی با ارزش باشد، حرفی برای گفتن داشته باشد و مردم آن را بپذیرند. خیلیها فیلم ساختند، اما حرفی برای گفتن نداشتند. پدر من هیچوقت مانع دیده شدن من نبوده است. حتی وقتی در فستیوال کره با هم شرکت کردیم و فیلمهای کوتاه من و پدر را نشان دادند، وقتی با هم رفتیم در جلسه پرسش و پاسخ شرکت کنیم، حدود دو سه هزار نفر نشسته بودند. سه چهار تا از فیلمهای پدرم نمایش داده شده بود و فیلم اول من «روزی که خالهام مریض بود» هم نشان داده شده بود. اول همه میخواستند از پدر سؤال کنند. فقط یک سؤال از من پرسیده شد، اما چون من اعتماد به نفس داشتم، اصلاً مجلس را به دست گرفتم. وقتی جلسه پرسش و پاسخ تمام شد، پدرم گفت: پدر سوخته دیدی دیگر کسی برای من دست نمیزد؟ همه برای تو دست میزدند. پدر من مهمترین چیزی که به ما داد عشق سینما بود، اما تلاش خودمان هم بود. من شعر گفتم.
mina آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول

پاسخ

ابزارهای موضوع
نحوه نمایش

قوانین ارسال
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code is فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کدهای HTML غیر فعال است
Trackbacks are غیر فعال
Pingbacks are غیر فعال
Refbacks are غیر فعال

انتخاب سریع یک انجمن


اکنون ساعت 04:24 PM برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد.


Powered by vBulletin® Version 3.8.2
Copyright ©2000 - 2010, Jelsoft Enterprises Ltd.
Search Engine Optimization by vBSEO 3.2.0
Persian Graphic TeamAd Management by RedTyger