![]() |
|
|||||||
| ثبت نام | راهنما | فهرست کاربران | گروه ها | تقویم | جستجو | ارسالهاي امروز | نشانه گذاري انجمن ها به عنوان خوانده شده |
10 پست آخر
|
|
(Author : GOLAGHA_KHAN ) (نمایش ها : 46 ) (پاسخ ها : 6) (آخرين نوشته : h@dis) (Date: 11:05 AM - Time: Thursday 2 September 2010-1) (Author : ebi110 ) (نمایش ها : 6 ) (پاسخ ها : 0) (Date: 04:42 AM - Time: Thursday 2 September 2010-1) (Author : الهه ) (نمایش ها : 20 ) (پاسخ ها : 3) (آخرين نوشته : h@dis) (Date: 10:24 PM - Time: Wednesday 1 September 2010-1) (Author : ebi110 ) (نمایش ها : 669 ) (پاسخ ها : 22) (Date: 07:17 PM - Time: Wednesday 1 September 2010-1) (Author : babak134 ) (نمایش ها : 69 ) (پاسخ ها : 5) (آخرين نوشته : الهه) (Date: 11:46 AM - Time: Wednesday 1 September 2010-1) (Author : Sky ) (نمایش ها : 277 ) (پاسخ ها : 3) (آخرين نوشته : h@dis) (Date: 10:00 AM - Time: Wednesday 1 September 2010-1) (Author : sarina_123 ) (نمایش ها : 36 ) (پاسخ ها : 4) (آخرين نوشته : ebi110) (Date: 05:20 AM - Time: Wednesday 1 September 2010-1) (Author : شهره ) (نمایش ها : 107 ) (پاسخ ها : 9) (آخرين نوشته : ebi110) (Date: 05:02 AM - Time: Wednesday 1 September 2010-1) (Author : alvandyhamed ) (نمایش ها : 77 ) (پاسخ ها : 3) (آخرين نوشته : h@dis) (Date: 02:14 AM - Time: Wednesday 1 September 2010-1) |
![]() |
|
|
ابزارهای موضوع | نحوه نمایش |
|
|
#1 (لینک مستقیم) |
|
مدیر انجمن معماری
![]() تاریخ عضویت: Jun 2008
نوشته ها: 515
تعداد تشکرها از دیگران: 35
تشکر شده : 133 بار در 102 پست
![]() |
-چیزهایی بوده که پدر بلد نباشد اما شما یاد بگیرید؟ از کس دیگری یاد بگیرید؟
پدر من مثلاً برای این که نقاشی را به ما یاد بدهد، یک استاد نقاشی را که یکی از دوستانش بود، میآورد. او نقاشی را توضیح میداد و پدرم ربط نقاشی را به سینما را میگفت. پدر من یک معلم لحظه به لحظه است. همیشه یاد میدهد . فرقی نمیکند چه کسی کنارش نشسته باشد. مثلاً اگر شما پیش پدرم دو دقیقه بایستید، یک چیزی را که یاد گرفته سریع ساده میکند و به شما یاد میدهد. بعضی وقتها مثلاً پشت چراغ قرمز بودیم، میگفت: پشت چراغ قرمز هستیم. دو دقیقه وقت داریم و یک کلاس دو دقیقهای میگذاشت. -موقعی که فیلم میسازید از پدر هم کمک میگیرید؟ وقتی میخواهم فیلم بسازم، ممکن است خیلی اشتباهات انجام دهم و هر بار به پدرم میگویم بابا بیا من را تصحیح کن. میگوید: نه، این دنیای تو است که قشنگ است. همان طوری که یک بچه پنج ساله زندگی میکند و دنیا را با چشمهایش میبیند و میتواند دنیای خودش را با دوربین دیجیتال فیلم کند. بابا میگوید: بله، من اگر این فیلم را بسازم، شاید بدون اشکال شود. اما بدون اشکال برای یک مرد 50 ساله خوب است. دنیای خود تو قشنگ است. -«حالم بهتر است/ اما انگیزهای ندارم/ دردی لازم است...»* این جملات برایت آشنا نیست؟ وای تنم میلرزد. خیلی وقت است که این کتاب را نخواندهام. آدمهایی به یادم میآید که وقتی به جایی میرسند دردها را فراموش میکنند. من فکر میکنم حتی وقتی به جایی رسیدی، نباید دردها را فراموش کنی. باید درد دیگران را بگویی. -«من از درد رنج میبرم/ آه چقدر برای زندگی انگیزه دارم.» الان انگیزه کجای زندگی شماست؟ چه برنامهای برای آینده داری؟ خیلی انگیزه دارم که به کارم ادامه بدهم و حرفهای آدمهای دردمند را بگویم. اما به برنامه بعدی فکر نکردهام. فعلاً تازه این فیلم را ساختهام. خیلی خسته هستم. خیلی انرژی برای این فیلم گذاشتهام. دارم توی فستیوالها میگردم که از تماشاچیها انرژی پس بگیرم تا بتوانم حرف بعدیام را بزنم. خیلی چیزها در قالب داستانهای کوتاه نوشتهام. - اینها شعرهایی است که شما در 15 سالگی گفتهای. آن وقت همین شعرت با بیوگرافیای که پدرتان درباره شما نوشته بود در چلچراغ چاپ شد. حنای 15 ساله با حنای 19 ساله چه تفاوتی دارد؟ از همین جای مصاحبه میترسم. چون تو ایران از این جور سؤالها زیاد میپرسند. توی کشورهای دیگر فقط درباره فیلم میپرسند. بعد از آن سال چند تا فیلم کار کردم. عکاس بودم. فیلم «بودا از شرم فرو ریخت» را ساختم و خیلی تجربه کردم. خیلی پختهتر شدم. این فیلم، فیلم سومی بود که من ساختم. هشت ساله بودم که فیلم «روزی که خالهام مریض بود» را ساختم. کوتاه بود. فیلم دوم «لذت دیوانگی» بود که در 13 سالگی ساختم. فیلم مستندی بود درباره فیلمی که سمیرا در افغانستان ساخته بود. بودا از شرم فرو ریخت هم فیلم اول بلند سینماییام است و فیلم سومم محسوب میشود. چیزی که برای من توی این چهار پنج سال خیلی مهم شده حرفی بود که در همین فیلم زدم. حرفم این بود که بزرگترها مواظب باشید چه کار میکنید. چون هر کاری که بکنید، بچهها شما را کپی میکنند. من فکر میکنم بچهها بزرگهای نسل بعد هستند. اگر به خشونت عادت کنند، آینده جهان به خطر میافتد. من میبینم که بزرگترها چه کارهایی جلوی بچهها انجام میدهند و توقع دارند بچهها چیز دیگری از آب درآیند. من اگر حنا مخملباف شدهام، به خاطر این است که درونم فرهنگ کاشتهاند. اگر شما گل رز میخواهید، باید دانه گل رز بکارید. این فیلم در افغانستان ساخته شده، اما بسیاری از مشکلاتی که در فیلم نشان داده میشود، مشابه جامعه ما هم هست. یک بچهای توی فیلم میگوید: بزرگ شوم میکشمتان. یعنی در بچگی آنقدر خشونت دیده که وقتی بزرگ میشود، قادر به خشونت کردن است. فکر میکنم توی این سالها، این موضوع مهمترین دغدغهام بوده است. - حنا مخملباف سینما را چگونه میبیند؟ سینما را مثل یک آینه میبیند و آن را جلوی مردم میگیرد تا خودشان را تصحیح کنند. مثل هر روز صبح که جلوی آینده میرویم؛ اگر قشنگ هستیم لذت میبریم، اگر ایرادی داریم پاکش میکنیم و آن وقت لذت میبریم. -عجیبترین چیزی که در سفرت به افغانستان دیدی؟ یک دختر 9 ساله دیدم که وقتی حرف میزد، انگار یک زن پخته و با فرهنگ حرف میزند؛ برای این که درد را کشیده بود و خیلی تجربه داشت. چیزهای جالب دیگری هم دیدم، مثلاً مردی را دیدم که دوران روسها کمونیست بوده، دوران طالبان ملا بوده و الان با آمریکاییها در حکومت کار میکرد. این در فیلم تبدیل شد به بچهای که همیشه آدم میکشد؛ اما هر بار به یک اسم. - نویسنده محبوبت؟ پدرم، محسن مخملباف. - فیلمساز محبوبت؟ پدرم، محسن مخملباف. وقتی یک فیلمساز به این بزرگی، فیلمساز شماره یک سینمای ایران، به نظر من، توی خانوادهام هست و دارم با او زندگی میکنم که نه فقط فیلمساز بزرگی است، انسانیتش 100 است، نه فقط برای کشورش برای کره زمین، نه فقط برای همسنهای خودش و همدردهای خودش، برای هر دردی حتی گربهای که در خیابان دارد میمیرد، درد میکشد و کمک میکند و فیلمهایش فقط برای مشهور شدن نیست و فیلمهایی است برای بهبود جهان... چطور میتوانم با او زندگی کنم و اسم کس دیگری را بگویم. - بین حنا و سمیرا و میثم چه فرقهایی هست؟ ما هر سه بچه محسن مخملباف هستیم. ولی در هر کداممان کاراکتر خودمان هم قاطی شده. مثلاً سمیرا کاملاً یک آدم دیوانه هنرمند است. میثم عاقلتر است و من میانهشان هستم. سمیرا عقیده دارد که تاریخ را دیوانه ها پیش میبرند و عقلا حفظش میکنند. سمیرا میگوید: عاقلها فقط میتوانند پیتزا بخورند، کارهای خیلی جدی بکنند، اما نمیتوانند چیزی پیش ببرند. مثلاً فیلمی بسازند که کره زمین را تکان دهد. میگوید: فقط دیوانهها میتوانند این کار را بکنند. میثم خیلی عاقل است و خانواده را حفظ میکند و من هم که گفتم: میانه هستم. - فکر میکنید حنای 50 ساله کجا میایستد؟ جایی که پدرش الان ایستاده؟ شاید 50 سالگی دیگر فیلمساز نباشم، اما میدانم که هیچوقت نمیتوانم مثل آدمهای عادی زندگی کنم. نمیتوانم صبح از خانه بروم اداره و فقط کار معمولی انجام بدهم. من دیوانگی دارم. هیچوقت پشت یک نیمکت ننشستهام. همیشه حتی در کلاسهای پدرم هیچوقت نشده یک کلاس داشته باشیم که به کاری تبدیل نشود. همیشه تکان میخوردیم، همیشه هیجان داشتیم. اما اینکه میگویید مثل پدرم میشدم یا نه؟ باید بگویم آدمها را نمیشود کارخانهای بیرون داد. نمیتوانیم بگوییم اندازه سمیرا میشوی. از سمیرا بالا زدی یا نه. آدمها را نمیشود با هم مقایسه کرد. مخصوصاً توی سینما، سینما مثل کشتی نیست که وقتی یک نفر اول شد نفر اول دیگری وجود نداشته باشد. توی سینما هر کس نفرِ اولِ راهِ خودش است. پس نمیتوانم مقایسه کنم. - چقدر کتاب میخوانید؟ ما نمیرویم یک کتاب را برداریم و بخوانیم. ما تخصصی کتاب میخوانیم. مثلاً یک دفعه میگوییم روانشناسی، بعد مثلاً 20 تا کتاب را بابا انتخاب میکند و میگوید: اینها بهترین کتابهایی هستند که من در زمینه روانشناسی خواندهام. میتوانید همینها را بخوانید. ما دورهای کتاب میخوانیم. مثلاً یک دفعه میگوییم: خب حالا نوبت کتاب خواندن است. یک ماه کتاب میخوانیم. ما معمولاً روی یک چیز تمرکز میکنیم. مثلاً در کلاسهایمان یکدفعه روزی 12 ساعت فقط مونتاژ میکردیم. مثلاً 12 ساعت فقط درباره عرفان حرف میزدیم. وقتی روز تمام میشد و میخواستیم بخوابیم، بعد از یک مدت فکر میکردم امروز ابوسعید ابوالخیر بودهام. مثل یک جور دوش گرفتن بود. مثلاً امروز دوش شعر. امروز دوش فروغ فرخزاد، امروز دوش سهراب سپهری. - کتابهایتان را هم پدر انتخاب میکرد؟ در دوره کلاسها بله. اما بعد از آن نه، من خودم هنوز هم دورهای کتاب میخوانم، مثلاً یک دفعه میگویم این 10 تا کتاب را بخوانم که به درد سوژهام میخورد. کتاب داستانی هم میخوانم. کتابهای میلان کوندرا را دوست دارم. -سناریوی فیلم «بودا از شرم فروریخت» را خودت نوشتهای؟ نه، مادرم نوشته. - چطور شد که فیلمنامه را در اختیار تو قرار داد؟ مادرم نگفت. من فیلمنامه را دزدیدم. آنقدر خوب بود که دزدیدمش. فکر کردم عاشق این فیلمنامه هستم، چون دردِ الانِ نه فقط افغانستان که همه کشورهای بعد از جنگ را میگوید. - اسم فیلم را خودت انتخاب کردی؟ بله. «بودا از شرم فروریخت.» یک جمله مشهور پدرم است که مال یکی از کتابهایش هم بود. به دو سه دلیل این اسم را گذاشتهام. اول اینکه تمام فیلم زیر جای خالی مجسمههای بودا ساخته شده که در سال 2001 توسط طالبان فرو ریختند. بعد نشان میدهد که حتی یک مجسمه که احساس ندارد و از سنگ است، بر اثر این همه خشونت و ظلم به مردم، شرم میکند و فرو میریزد. دلیل دیگرش هم این است که آدمها فکر میکنند جایی که مجسمه بودا هست، به دلیل معصومیت بودا هیچ خشونتی اتفاق نمیافتد میخواستم بگویم نه، تمام این اتفاقات حتی زیر مجسمههای بودا هم اتفاق میافتد و میخواستم کنتراست لحظه به لحظهاش را بگویم. دلیل دیگرم هم این بود که وقتی توی آن شهر بودم، از همه جای شهر جای خالی مجسمهها دیده میشد. من هر روز صبح که آن را میدیدم، غصه میخوردم. بعد با خودم میگفتم: حنا تو هم همه چیز دارد از یادت میرود. دلت برای این مجسمه میسوزد. آره این مجسمه خیلی عزیز بوده، اما میدانی چقدر آدم در همین شهر کشته شدند. همه درباره مجسمه بودا حرف زدند، اما هیچکس درباره آنها حرف نزد. هنوز هیچکس نمیداند چه نسلکشیای اتفاق افتاد. جلوی بچهها، پدرها را کشتند. جلوی مادرها بچهها را و نسل هزاره را از بین بردند. همه درباره آن مجسمه حرف میزدند، اما درباره این آدمها حرف نمیزدند. میخواستم بگویم بودا از این شرم فروریخت و ظاهراً طالبان منفجرش کردند. - من چند تا اسم میگویم، دلم میخواهد شما در لحظه دربارهاش یک کلمه بگویی و یک رنگ برایشان انتخاب کنی؟ - محسن مخملباف: عشق، قرمز. - سمیرا مخملباف: دیوانگی، انواع رنگها. - میثم مخملباف: آرامش، سبز. - فاطمه مشکینی: نمیتوانم... هیچی. - مرضیه مشکینی: صبر، تمام خوبیها، و همه رنگهایی که گفتم. * از کتاب یک لحظه ویزا شعرهای حنا که در سال 1381 چاپ شده است |
|
|
|
![]() |
| ابزارهای موضوع | |
| نحوه نمایش | |
|
|