|
خاطرات کاندینسکی 3 -
جمعه ۱۴ تیر ۱۳۸۷-1, ۰۹:۲۶ قبل از ظهر
هر حال، من نيروهايم را بسيار ضعيف تر از آن يافتم که خود را در دست کشيدن از ساير وظايف و در پيش گرفتن آنچه که در آن زمان به نظرم زندگی بی نهايت شاد يک هنرمند بود، موجه جلوه دهم. علاوه بر اينکه زندگی روسی خيلی دلتنگ کننده بود، کارهای تحقيقی من ارزشمند بودند و من تصميم داشتم دانشمند شوم. با اين همه در رشته انتخابيم ( اقتصاد ) به جز در مورد مساٌله سود فقط به تئوريهای کاملاً انتزاعی علاقه داشتم. بانکداری يعنی جنبه عملی مسائل پولی برای من به شدت نفرت انگيز بود. به هر حال کاری نمی توانستم بکنم جز اينکه اين موضوع را نيز به بحث و گفتگو بکشانم.
در همين زمان در معرض دو تجربه قرار گرفتم که تمام زندگيم را تحت تاثير قرارداد و تا مغز استخوانم را تکان داد. يکی از آنها نمايشگاه امپرسيونيست فرانسوی در مسکو بود – خصوصاً " Haystack " دسته علف خشک اثر کلود مونه بود. ديگری اثری از واگنر " Wagner " در تئاتر هوف " HOF " به نام " Lohengrin " بود.
قبلاً من فقط هنر واقع گرايانه را شناخته بودم، در حقيقت منحصراً روسی، اغلب مدتها در برابر دست Franz Liszt در پرتره ای از آثار رپين " Repin " و مانند آن می ايستادم و ناگهان برای اولين بار يک نقاشی را ديدم. آن نقاشی بنابر آنچه کاتالوگ می گفت دسته علف خشک نام داشت. من نمی توانستم آن را تشخيص دهم و اين عدم تشخيص برايم دردناک بود. من فکر کردم نقاش حق نداشته به طور نامفهوم نقاشی کند و با بی حوصلگی احساس کردم که سوژه نقاشی گم شده است. با شگفتی و سردرگمی دريافتم که تابلو نه تنها جلب توجه می کند بلکه خود را به طور محو نشدنی درخاطر شما نقش می کند و کاملاً غير منتظره با کوچکترين جزئيات در برابر چشمانتان شناور می شود. همه اينها برايم نامفهوم بود و نمی توانستم به نتايج ساده اين تجربه برسم. تنها چيز کاملاً آشکار برای من قدرت ناشناخته پالت بود که تاکنون نيز برايم پوشيده مانده است. قدرتی که از تمام روياهای من پيشی گرفت. نقاشی قدرت و شکوه يک داستان تخيلی را به دست آورد و ناآگاهانه سوژه به عنوان يک عامل پيش پا افتاده نقاشی بی اعتبار شد. اين تصور را داشتم که: مسکو قبلاً روی بوم نقاشی [4 ]بوده است، اگرچه اين فقط ذره ای کوچک از داستانهای تخيلی ام بود.
به هر حال Lohengrin برای من درک کاملی از اين مسکو بود. ويولون ها، اصوات بم عميق و خصوصاً سازهای بادی تمام تاٌثير آن ساعت غروب را برايم مجسم می کرد. تمام رنگها را با چشم ذهنم ديدم. خطوط وحشی و کاملاً ديوانه خود را در برابرم می کشيدند. من جراٌت نداشتم احساسی را که واگنر در " ساعت من " نقاشی اش کرده بود در زمينه موسيقی به کار ببرم. و کاملاً برايم آشکار شد که هنر بطور کلی بسيار قوی تر از آنست که من درک کرده بودم و اينکه، از سوی ديگر، نقاشی می تواند همان نيرويی را داشته باشد که موسيقی دارد. و ناتوانيم در کشف اين نيروها ويا حتی جستجوی آنها انکارم را سخت تر کرد.
يک رويداد علمی يکی از بزرگترين موانع را از سر راهم برداشت وآن تقسيم اتم بود. فروپاشی اتم برای روح من همانند فروپاشی همه جهان بود. ناگهان سنگين ترين ديوارها فرو ريختند. همه چيز ضعيف و متزلزل و نامطمئن شد. برايم تعجب آورنبود اگر يک سنگ در برابر من در هوا حل وناپديدمی شد. به نظرمی رسيد علم نابود شده است. مهمترين مبناهايش توهمی بيش نبود. از زمان کودکی ساعتهای شاد و عذاب آور آن کشمکش درونی را که به خود گرفتن مشکلی ملموس را وعده می داد می شناختم. اين ساعات لرزش درونی، ساعات آرزوهای مبهمی که خواستار چيزی بودند که ما نمی فهميديم. چيزی که در روز، قلب را نگران و روح را از ناآرامی لبريز می کرد و در شب، ما را وامی داشت تا در روياهای جالب پر از وحشت و شادی زندگی کنيم. مانند بسياری از بچه ها و جوانان کوشيدم شعر بنويسم که در نهايت آنها را پاره کردم. می توانم به خاطر بياورم که نقاشی مرا از اين شرايط خلاص می کرد يعنی اينکه می گذاشت خارج از فضا و زمان زندگی کنم و بنابر اين من ديگر خودم را احساس نمی کردم. پدرم [5] از همان ابتدا متوجه عشق من به نقاشی شد و در حاليکه هنوز درGymnasium بودم مرا به کلاس نقاشی فرستاد. به خاطر می آورم که چگونه خود اين ماده را دوست داشتم و اينکه رنگها و مداد رنگی ها چقدر جذاب، زيبا و زنده بودند. از اشتباهاتم، درسهايی گرفتم که هنوز هم تقريباً با همان نيروی اوليه بر من تاٌثير می گذارند. هنگامی که کودک خردسالی بودم اسب ابلقی را با آب رنگ کشيدم. همه چيز تمام شده بود به جز سم هايش. خاله ام که در نقاشی به من کمک می کرد مجبور شد بيرون برود و به من پيشنهاد کرد تا برگشتن او منتظر بمانم. من تنها در برابر تصوير نا تمام ماندم و از عدم امکان ايجاد آخرين تماسها ميان رنگ و کاغذ رنج می بردم. در آخرکار به نظرمی رسيد که آنها به طور حتم کاملاً شبيه نمونه های طبيعيشان خواهند شد. من هرچه می توانستم رنگ سياه روی قلم مو گذاشتم. در يک لحظه – من چهار نقطه زشت، نفرت انگيز و سياه و کاملاً ناماٌنوس بر کاغذ را روی پاهای اسب ديدم. احساس نااميدی کردم و به طرز وحشتناکی تنبيه شدم! بدين ترتيب به خوبی ترس امپرسيونيستها از رنگ سياه را فهميدم و بعد از آن نيز گذاشتن رنگ سياه خالص بر بوم نقاشی برای من به بهای يک کشمکش روحی واقعی بود. اين ناکامی در کودکی به بهای سايه ای بلند بر بسياری از سالهای بعدی زندگی ام بود. در ميان ساير احساسات قويی که من در دوران دانشجويی تجربه کردم و تاٌثيری سرنوشت ساز بر سالهای بعدی داشت يکی را مبراند در موزه آرميتاژ سن پيترز بورگ و ديگری سفرم به قلمرو حکومتی Vologda بود. جايی که از طرف موسسه سلطنتی علوم طبيعی، انسان شناسی و قوم نگاری به عنوان يک حقوقدان به آنجا فرستاده شدم. کار من دو جنبه داشت مطالعه قوانين کيفری روستايی در ميان جمعيت روس ( تا اصول و قوانين اوليه آنرا دريابم ) و ديگری جمع آوری آثار مذهب کافرانه آنها از ميان قبايل صياد و شکارچی رو به نابودی سوری. رامبراند به شدت مرا تکان داد. اختلاف عظيم نور و تاريکی، مخلوط شدن رنگ مايه های ثانويه در قسمتهای بزرگتر و با هم ذوب شدن اين رنگها در اين قسمتها که تاٌثير يک antiphony عظيم در هر فاصله را داشت و فوراً تروميتهای واگنر را به يادم آورد و امکاناتی کاملاً جديد، قدرت فوق انسانی هر رنگ به اندازه خود و خصوصاً تشديد اين نيرو از طريق تقابل ( کنتراست ) را بر من آشکار کرد. من ديدم که هر سطح بزرگ به خودی خود هيچ يک از ويژگيهای اين داستان تخيلی را ندارد و اينکه هر يک از اين سطوح فوراً اشتقاق خود را از پالت آشکار می کنند اين را نيز ديدم که يک سطح از طريق ساير سطوح، سطوح دارای کنتراست، واقعاً تاٌثير يک داستان تخيلی را به دست آورده است و بنابراين سرچشمه آن روی پالت در اولين نگاه غيرقابل باور به نظر می رسد. به هر حال در طبيعت مقدر نبود که يک وسيله را بدون جنجال بعدی به کار ببرم. ناآگاهانه به تصاوير غريبی برخورديم چنانکه امروزه به طبيعت می نگرم؛ من با تحسين و شادی فراوان از آنها استقبال کردم اما با وجود اين احساس می کردم که اين نيرو برايم ناآشناست. از سوی ديگر تا حدی ناآگاهانه احساس می کردم که اين اختلاف عظيم کيفيتی به نقاشيهای رامبراند بخشيده است که من هرگز قبلاً نديده ام. احساس کردم " تابلوهای او خيلی طول کشيدند " و به خودم توضيح می دادم که اول بايد يک قسمت را به طور پيوسته تحليل کنم و سپس به سراغ ساير قسمتها بروم. بعدها فهميدم که اين تقسيم بندی به صورتی سحرآميز عاملی ناآشنا و دست نيافتنی در نقاشی، يعنی زمان[6] را بر بوم پديد آورده است. در نقاشی هايی که ده ، دوازده سال پيش در مونيخ کشيدم می خواستم به اين ويژگی برسم، من فقط سه ياچهار نقاشی کشيدم که در هر قسمت آنها می خواستم تعداد بی شماری از رنگ مايه های در ابتدا پنهان را از نظر بپوشانم. آنها در ابتدا کاملاًمخفی [7] ( خصوصاً در قسمتهای تيره ) و تنها با گذشت زمان، اول بطور نامفهوم و نامطمئن، خود را به بيننده بسيار با دقت نشان می دهند و بعد با قدرت مرموز و فزاينده ای بيشتر و بيشتر منعکس می شوند. با تعجب بسيار دريافتم که بر مبنای اصول رامبراند کار می کرده ام. اين برای من زمان تلخ نااميدی و شک آزارنده نسبت به نيروهای خودم بود، زمان شک در مورد امکان يافتن شيوه بيان خودم. ترکيب عوامل مورد علاقه ام يعنی پنهان، زمان و اسرارآميز به زودی " خيلی حقير " به نظرم آمد.
من در همان زمانيکه بايد از روی نااميدی دست از کار می کشيدم و سريع به رختخواب می رفتم به سختی و اغلب شبها تا ديروقت کار می کردم. خودم آن روزهايی که در آنها کار نکردم (که بسياراندک بودند !) را هدررفته می دانم. وقتی که هوا کاملاً تميز بود يکی دو ساعت در روز و عمدتاً در Schwabing قديمی که بعدها به عنوان بخشی از مونيخ توسعه يافت نقاشی می کردم. در دوره سرخوردگی از کار استوديويی و نقاشی از روی خاطرات مناظر بسياری را بصورت خاص نقاشی کردم، که به هر حال خيلی راضی ام نکرد بطوری که بعدها تنها کشيدن تعداد کمی از آنها را تمام کردم. با يک جعبه رنگ پرسه می زدم و احساس يک شکارچی را داشتم، به نظرم نمی رسيد که اين کار مانند کشيدن تصاويری که در آن زمان، نيمی آگاهانه و نيمی ناآگاهانه آنها را به دنبال عوامل ترکيبی جستجو کرده بودم قادر به جوابگويی به من باشد. کلمه کمپوزيسيون روحاً مرا هدايتم کرد و من بعداً کشيدن يک " کمپوزيسيون " را به عنوان يک هدف در زندگيم قرار دادم. اين کلمه مانند يک دعا مرا تحت تاٌثير قرارداد. خودم را در طرحهای نقاشی شده رها کردم. به خانه ها و درختان اهميت نمی دادم، با کاروک خطوط و نقاط رنگی را روی بوم پخش می کردم و می گذاشتم به همان بلندی که من می توانستم آواز بخوانند. در درونم ساعت قبل از غروب مسکو پيچيده بود و دربرابر چشمانم پوسته رنگی محکم اتمسفر مونيخ قرارداشت که در سايه های عميقش می غريد. بعداً، خصوصاً در خانه، هميشه احساس نااميدی عميقی داشتم. رنگها به نظرم ضعيف و بی روح می رسيدند و کل تحقيق برايم کوششی ناموفق در جهت تسخير نيروی طبيعت بود. چقدر برايم عجيب بود که بشنوم در مورد رنگهای طبيعت اغراق کرده ام و اين اغراق نقاشی مرا نامفهوم کرده و اينکه تنها راه نجاتم " جدا کردن رنگها " ست. منتقدان مونيخی ( که بعضی از آنها خصوصاً در ابتدا با من خيلی مهربان بودند [8]) می کوشيدند تا " شکوه رنگهای من " را با تاٌثيرات بيزانسی توضيح دهند. انتقاد روسی ( که اغلب بدون استثناء با زبان غير پارلمانی به من حمله می کرد ) دريافت که من دارم تحت تاثير هنر مونيخی از بين می روم. ومن برای اولين باردر آن روزها شيوه تحريف شده، يکنواخت و مهار نشده ای را که در اغلب نقدها جريان دارد ديدم و اين " sang froid " ی که هنرمندان باهوش ناخوشايندترين مقالات در مورد خودشان را با آن دريافت می کنند را نيز توضيح می دهد.
تمايلم به " مخفی "، پنهان شده ها مرا از جنبه مضر هنر مردمی که برای اولين بار آن را به شکل درست و اصلی در سفرم به منطقه دولتی Vologda ديدم، حفظ کرد. من اول با قطار سفر می کردم با اين احساس که به سياره ای ديگر می روم، سپس چندين روز با کشتی بخار بر رودخانه ساکت و انديشناک و بعد در يک دليجان قديمی در جنگلی بی پايان، در ميان تپه هايی رنگارنگ، بر بالای مردابها و از ميان صحراهای شنی سفر کردم. من به تنهايی سفر می کردم تا بتوانم با آسودگی درمناظر اطراف خود را غرق نمايم. گرمای روزها سوزان و سرمای شبها منجمد کننده بود و به خاطر می آورم که درشکه چی هايم – که از آنها سپاسگزارم - اغلب مرا در پتويی که مرا از تکانهای آن درشکه بدون فنرحفظ می کرد، می پيچيدند. به روستايی که همه جمعيت آن به يکباره از فرق سر تا نوک پا خاکستری پوشيده بودند و صورتها وموهايی به رنگ زرد – سبز داشتند و يا به يکباره با لباسهای محلی رنگی پديدار می شدند
|