|
خاطرات کاندینسکی 4 -
جمعه ۱۴ تیر ۱۳۸۷-1, ۰۹:۲۷ قبل از ظهر
و مانند تصاوير درخشان و زنده بر روی دو پايه اينطرف و انطرف می رفتند، من هرگز خانه های بزرگ پوشيده از حکاکی را فراموش نخواهم کرد. دراين خانه های عجيب چيزی را تجربه کردم که از آن موقع هرگز خود را تکرار نکرد. آنها به من آموختند که در تصوير حرکت کنم، که در تصوير زندگی کنم. هنوز به خاطر می آورم که چگونه اولين بار وارد اتاق شدم و در آستانه آن در برابر آن منظره غيرمنتظره اندکی ايستادم. ميز، نيمکتها، اجاقی بزرگ، که در خانه های روستايی روسی مهم است، قفسه ها و هرچيز ديگری با رنگ کاريهای روشن و بزرگ نقاشی شده بود. نقاشيهای قومی روی ديوارها بودند: يک قهرمان در تمثالی سمبليک، يک جنگ، يک آواز قومی نقاشی شده. " گوشه سرخ " ( که در زبان روسی قديم به معنی " زيبا " ست ) پر بود از انبوه تصاوير رنگ شده و چاپ شده قديسين، و در برابر آن، يک لامپ کوچک قرمز آويخته قرار داشت که مانند ستاره ای که با نور ملايم و فريبنده با غرور در خود و برای خود زندگی می کند قرارداشت. وقتی وارد اتاق شدم خود را از همه طرف در محاصره نقاشيهايی ديدم که در آنها رسوخ کرده بودم. همان احساسی را داشتم که وقتی در کليساهای مسکو و خصوصاً کليسای جامع کرملين بودم داشتم و تاآن موقع در من خفته بود. در ديدار بعدی ام از اين کليسا پس از بازگشتم از سفر اين احساسات به صورتی کاملاً واضح در من زنده شد. بعدها من اغلب همان تجربه را در نمازخانه های باواريايی و تايرولی داشتم. طبيعتاً اين تاٌثير هربار رنگی ديگر به خود می گرفت چراکه عوامل متفاوتی اين احساس را شکل می دادند: کليسا، کليسای روسی، نمازخانه، نمازخانه کاتوليک! من طرحهای کلی بسياری کشيدم – ميزها و تزيينات مختلف. آنها هرگز سطحی و کم مايه نبوده و چنان قوی نقاشی شده بودند که سوژه خود را در آنها غرق می کرد. اين احساس نيز فقط مدتها بعد برايم آشکار شد. شايد نه به صورت ديگر، که از طريق اين تاٌثير بود که تمايلات ديگر، يعنی اهداف هنرم ، در من شکل گرفت. من سالها به دنبال اين امکان بودم که بگذارم بيننده در تصوير قدم بزند و او را وادارم که خود را فراموش ودر تصوير غرق کند. اغلب نيز موفق می شدم: من اين را در بينندگان می ديدم. توانايی در من در ناديده گرفتن سوژه در ميان نقاشی از تاثير نااگاهانه نقاشی بر سوژه نقاشی شده، که می تواند خود را از طريق نقاشی شدن غرق کند، ناشی می شد. بعدها در مونيخ، يک بار از ديدن تصاويری غير منتظره در استوديو مسرور شدم. آن ساعت فرارسيدن غروب آفتاب بود. پس از تمرين با جعبه رنگم به خانه آمدم و همچنان غوطه ور در رويا و مغروق کاری که تکميلش کرده بودم که ناگهان تصويری که بطور غير قابل توصيفی زيبا و خيس از هيجانی درونی بود، را ديدم. اول ترديد کردم و بعد اين تصوير اسرار آميز که از آن چيزی جز فرمها و رنگها نمی ديدم و موضوعش برايم نامفهوم بود را شناختم. فوراً کليد معما را يافتم: اين تصويری بود که من نقاشی اش کرده بودم. به ديوار تکيه داده و در همان سمت ايستادم. روزی ديگر کوشيدم تا همان تاٌثير را با نور به دست آورم. نيمه موفق بودم: حتی در همان سمت، هميشه سوژه ها را تشخيص می دادم و پرداخت خوب غروب آفتاب را از دست داده بودم. اکنون مطمئناً می دانستم که سوژه برای نقاشيهای من مضر است. عمق ترسناک سوالات، که با مسئوليت سنگين شده بود، رودررويم قرارگرفت و مهمترين آنها اين بود: چه چيز بايد جايگزين سوژه از دست رفته شود؟ خطر تزئين کاری آشکار بود، وجود مرده تخيلی اشکال تصنعی فقط مرا می ترساند. تنها پس از چندين سال کار صبورانه، تفکر توانفرسا، کو ششهای حساب شده بسيار، تواناييهای همواره رو به تکامل تجربه کردن اشکال نقاش گونه به صورت خالص و مجرد و نفوذ عميقتر در اين اعماق غير قابل اندازه گيری به فرمهايی از نقاشی رسيدم که امروزه روی آنها کار می کنم و اميدوارم و می خواهم که گسترده تر از اين شوند.
خيلی طول کشيد تا از درونم جوابی مناسب برای اين سوال که " چه چيز بايد جانشين سوژه شود؟ " دريافت کنم. اغلب به عقب نگاه می کنم و غمگين می شوم از اينکه فکر کنم چقدر وقت صرف اين راه حل کردم. تنها يک دلگرمی دارم: من هرگز نمی توانستم خودرا وادار به استفاده از فرمی بکنم که جايی خارج از کاربردهای منطق گسترش يافته است – نه کاملاً از احساسات درونی . من نمی توانستم فرمها را ابداع کنم و به همين خاطر وقتی چنين فرمهايی را می ديدم مرا بيزار می کرد تمام فرمهايی که من به کار برده ام " از خودشان " برآمده اند. آنها خود را به طور کامل در برابر چشمانم نمايش دادند و تنها کاری که می توانستم بکنم کپی کردن آنها بود يا در حالی که کار می کردم آنها خودشان خود را به وجود می آوردند و اين اغلب مرا شگفت زده می کرد. باگذشت سالها، من اکنون تقريباً آموخته ام که اين نيروی خلاق را کنترل کنم. من خودم را آموزش داده ام نه فقط به اين منظور که خود را رها کنم بلکه با اين هدف که نيرويی را که در من است کنترل و هدايت کنم. با گذشت سالها فهميدم که کار کردن با قلبی شکسته، با سينه ای خسته و با تنش در تمام بدنم نمی تواند کافی باشد. واين امر فقط می تواند نقاش را از توان بياندازد. اسب، سوارکار را با قدرت و سرعت حمل می کند. اما سوارکار اسب را هدايت می کند. استعداد هنرمند را با سرعت و دقت به قله های عظيم می برد اما هنرمند استعدادش را هدايت می کند. و اين عامل " خود آگاه " و" حسابگر " است، يا هر آنچه که کسی بخواهد آن را بنامد .
هنرمند بايداستعدادش را کاملاً بشناسد و، مانند يک تاجر تيز هوش، حتی ذره ای را بلااستفاده و فراموش شده رها نکند.
|