|
خاطرات کاندینسکی 5 -
جمعه ۱۴ تیر ۱۳۸۷-1, ۰۹:۳۱ قبل از ظهر
اين گسترش، اين پالايش استعداد نيازمند توانايی بالا در تمرکز است، که به بيان ديگر منجربه کاهش ساير توانائيها می شود. من اين را به وضوح در خود ديدم. من هرگز حافظه خوبی نداشتم هميشه از آموختن اعداد، نامها و حتی حفظ کردن شعرها ناتوان بودم. در ابتدا مجبور بودم از حافظه تصويری ام کمک بگيرم . هنگامی که پسر بچه ای بودم می توانستم تصاويری را که در نمايشگاهها مجذوبم کرده بود، تا آنجايی که توانائيهای تکنيکی اجازه می داد، از حفظ در خانه بکشم. بعدها گاهی يک چمنزار را با استفاده از حافظه بهتر از الگو گيری از طبيعت می کشيدم.
من تابلوی “ شهر قديمی “ را نقاشی کردم و بعد بسياری از نقاشيهای رنگی عربی و هلندی را انجام دادم. بنابراين در يک خيابان طولانی می توانستم تمام فروشگاهها را بدون غلط از حفظ نام ببرم چراکه آنها را در برابرم می ديدم. کاملاً بدون آگاهی پيوسته احساسات را به خود جذب می کردم گاهی چنان به شدت و مدام که فکر می کردم سينه ام تنگ شده و نفس کشيدن برايم دشوار می شد. چنان خسته و کلافه شده بودم که اغلب با حسادت درباره کارمندانی فکر می کردم که اجازه داشتند و می توانستند پس از کار روزانه استراحت کنند. من در آرزوی استراحتی برای چشمهايی بودم که Boecklin آنها را چشمان برنزه ناميد. در هرحال مجبور بودم بی وقفه ادامه دهم .
چند سال قبل ناگهان متوجه شدم که اين توانايی کاهش يافته است. اول وحشت کردم اما بعد فهميدم که نيروهايی که امکان مشاهده مستمر را ممکن می ساختند در جهتی ديگر به سوی توانايی بسيار بالای تمرکز کردن هدايت شدند و توانستند ساير چيزهايی را که اکنون برايم ضروری تر بود تکميل کنند. ظرفيت من برای غرق کردن خود در زندگی روحی هنر (و به همين ترتيب روح خودم ) چنان افزايش يافت که اغلب از کنار پديده های بيرونی بدون توجه به آنها می گذشتم، چيزی که تا قبل از آن هرگز نمی توانست اتفاق بيفتد. من اين توانايی را به خود تحميل نکردم، از وقتی آن را درک کردم، هميشه بطور طبيعی اما به صورتی ابتدايی در من زيسته است.
وقتی سيزده، چهارده ساله بودم ازپولی که کم کم پس انداز کرده بودم يک جعبه رنگ روغن خريدم. احساسی که در آن موقع داشتم و يا از آن بهتر تجربه بيرون آمدن رنگ از تيوپ تا به امروز بامن مانده است. با فشار انگشتان، بگونه ای مسرت بخش، پيروزمندانه، متفکرانه، رويايی، مجذوب خود، با جديت زياد، با شيطنتی جوشان، با حسرت آزادی، باطنين سنگين حسرت، با قدرت و مقاومتی جسورانه، با نرمی و محبت ملايم، با خويشتن داری سخت، با عدم ثبات توازن حساس، اين موجودات بی نظير که رنگ می نماميمشان يکی پس از ديگری می آيند. هريک زنده در خود و برای خود، مستقل . بهره مند از تمام خصوصيات لازم برای زندگی مستقل تر و آماده و مايل به پذيرفتن ترکيبهای جديد در سير زمان يا ترکيب شدن در ميان خودشان و پديد آوردن مجموعه های بی شماری از دنياهای جديد. بعضی چنان خفته اند که انگار از قبل مثل نيروهای مرده و خاطرات زنده اتفاقات گذشته ها از پا افتاده، وحشت زده و تضعيف شده اند. مانند کشمکش يا جنگ نيروهای تازه از تيوپ بيرون می ريزند و نيروهای جوان جانشين پيرها می شوند. در ميانه پالت دنيايی از باقيمانده رنگهايی قرار دارد که قبلاً استفاده شده اند، رنگهايی که دور از اين سرچشمه در تجسمهای لازمشان بر روی بوم پراکنده اند. اينجا دنيايی است که از نيازهای تصاويری که قبلاً نقاشی شده اند و يا همچنين از ترکيبهايی که از روی تصادف پديد آمده و مشخص شده اند و يا از طريق بازی معما گونه نيروهای بيگانه با هنرمند بوجود آمده است. و من بيشتر به اين تصادفها مديونم، آنها بيش از هر معلم يا استادکاری به من آموختند. چه بسيار ساعتهايی که با عشق و ستايش تمرينشان می کردم. بايد برای پالتی که از عوامل مذکور تشکيل شده و خود يک اثر هنری و اغلب خيلی زيباتر از بسياری از آثار ديگر است به خاطر لذاتی که به ارمغان می آورد ارزش قائل شد. گاهی چنين به نظرم می رسيد که قلم مويی که با اراده ای سازش ناپذير بخشهايی از اين آفرينش زنده رنگها را پاره کرده صدايی آهنگين را دراين فرآيند پاره خواهد کرد، زنده می کند. من صدای فش فش رنگها را هنگامی که مخلوط می شدند شنيدم و اين مانند صدايی است که شخص می تواند شنيدن آن را در آزمايشگاه سری و پوشيده از رمزو راز کيمياگران تجربه کند.
چقدر زياد و مغرضانه اين اولين جعبه رنگ ، مرا مسخره کرد و برمن خنديد. يک دقيقه رنگ از روی بوم شره می کرد، دقيقه ای ديگر، فقط کمی بعد، تکه تکه می شد؛ يکبار روشن تر و بارديگر تيره تر بود. يکبار چنين به نظر می رسيد که از بوم پايين می پرد و در هوا شنا ميکند و لحظه ای ديگر تيره تر و تيره تر می شد مانند پرنده مرده ای که نزديک به فروپاشی است - من نمی دانم همه اينها چگونه اتفاق افتاد. بعداً شنيدم که يک هنرمند خيلی مشهور ( که ديگر به خاطر نمی آورم چه کسی بود) گفته است: در نقاشی يک نگاه به بوم يک نيم نگاه به پالت و ده نگاه به مدل. به نظرم خيلی خوب آمد، اما خيلی زود فهميدم که اين جمله بايد برای من به شيوه ای ديگر باشد. ده نگاه به بوم، يک نگاه به پالت و نيم نگاهی به طبيعت. بنابراين آموختم که با بوم بجنگم و آن را به عنوان موجودی که با آرزوها و روياهای من مخالفت می کند بشناسم و آن را با خشونت وادار به اطاعت از اين آرزوها کنم. اين بوم پاک که خود به اندازه يک تابلوی نقاشی زيبا بود، در ابتدا مانند دوشيزه ای پاک و عفيف با چشمانی شفاف و مسرتی بهشتی آنجا ايستاد. و بعد قلم موی لجباز رسيد، اول اينجا بعد آنجا و به تدريج با صرف تمام انرژيش بر او چيره شد مانند يک مهاجر اروپايی که راهش را در طبيعت بکر و وحشی که تاکنون دست نخورده مانده است باز می کند تا با استفاده از تبر، بيل، چکش و اره آن را به دلخواهش شکل دهد. کم کم آموختم که به رنگ سفيد مقاوم بوم نگاه نکنم و فقط برای لحظاتی ( به عنوان کنترل ) آن را ببينم و به جای نگاه کردن به آن به رنگمايه هايی که جای گزينش می شوند بنگرم – به اين ترتيب يک چيز به آرامی ديگری را دنبال می کرد.
نقاشی برخورد رعد آسای دنياهای مختلف با هدف آفرينش دنيايی جديد ناشی از، کشمکش يکی با ديگری است. دنيايی جديد که همان اثر هنری است. هر اثر درست همانطور که جهان خلق شده خلق می شود – از طريق فجايعی که جدا از سروصدای آشوب گونه آلات موسيقی نهايتاً يک سمفونی را بوجود می آورند، موسيقی سيارات. خلق آثار هنری خلق جهان است. بنابراين هيجان رنگها بر پالت ( و نيز درون تيوپها، که به انسانها شباهت دارد، يعنی از لحاظ روحی قوی است اما برخوردی متواضع دارد که ناگهان در زمان نياز آشکار می شود تا نيروهای تا آن موقع پنهانش را به ثمر برساند) تبديل به تجربه های روح شد. اين تجربيات نقطه عطف ايده هايی است که ده ، دوازده سال پيش آگاهانه گردهم آمدن خود را آغاز کردند و منجر به پيدايش کتاب “ توجه به عوالم معنوی در هنر” (Concerning the Spiritual in Art) شد. اين کتاب بيشتر توسط خودش نوشته شد تا من. من تجربيات شخصی ام را نوشتم و بعداً دريافتم که رابطه ای طبيعی آنها را به يکديگر مربوط کرده است. من با وضوح هرچه بيشتر احساس کردم که مساٌله مورد بحث در هنر” ظاهری” نيست بلکه مفهومی درونی است که ضرورتاً ظاهر را مشخص می کند. يک گام به جلو – که برای من به طرز شرم آوری طول کشيد – راه حل مشکل هنر صرفاً برمبنای نيازهای درونی بود، که می توانست تمام قوانين و محدوديتها را در هر لحظه از بين ببرد. به اين ترتيب، در نظر من قلمرو هنر از قلمرو طبيعت دورتر و دورتر شد تا اينکه توانستم هر دو را به عنوان قلمروهايی مستقل بطور کامل تجربه کنم. و اين مساٌله در اندازه کاملش فقط امسال اتفاق افتاد.
در اينجا به خاطره ای برخوردم که در زمان خودش برايم مايه تاٌ سف بود. وقتی با اين احساس که دوباره متولد شده ام از مونيخ به مسکو رفتم، کار اجباری پشت سرم و حرفه مورد علاقه ام پيش رويم قرار داشت، اما خيلی زود به مانعی عليه آزاديم برخوردم که حداقل از نظر زمانی و با شيوه ای جديد مرا برده خود کرد- و آن کارکردن از روی مدل بود.
درآن وقت مدرسه بسيار مشهور [9] Anton Azbe را پراز ازدحام دانشجويان ديدم. دو يا سه مدل “ نشسته برای سرها” يا “ايستاده به عنوان مدل برهنه “ . دانشجويان دختر و پسر با مليتهای مختلف گرد اين پديده های بی بو، بی اعتنا، بی احساس، و در اکثر موارد بی شخصيت طبيعت جمع می شدند و برای هر ساعت 75- 50 فينگ می پرداختند و کاغذ و بوم نقاشی را به دقت و با صدای خش خش آرامی پر می کردند و می کوشيدند اين افرادی را که هيچ معنايی برايشان نداشتند از نظر کالبد شناختی، ساختاری و شخصيتی کپی کنند. آنها می کوشيند اتصال ماهيچه ها را با تداخل خطوط نشان دهند و برای نشان دادن طرح سوراخهای بينی و لبها يک طريقه برخورد خاص سطوح و خطوط را به کار بگيرند تا تمام سر را “ مطابق اصل توپ “ بازسازی کنند و به نظرم هرگز حتی برای يک لحظه درباره هنر فکر نکردند. بازی خطوط مدل برهنه خيلی برايم جالب بود. اما گاهی اوقات برايم نفرت انگيز می شد. بعضی حالات يا نمايی خاص مرا با تاٌثير خطوط از خود می راند و مجبور بودم با قدت تمام خودم را وادارم که آنها را دوباره خلق کنم. من تقريباً هميشه با خودم می جنگيدم و فقط در خيابان بود که می توانستم دوباره راحت نفس بکشم، و اغلب تسليم وسوسه “ترک” مدرسه می شدم تا باغ انگليسی Schwabing يا پارک Isar را تا حدی با جعبه رنگم به تصوير بکشم. يا در خانه می ماندم و می کوشيدم که يک نقاشی را از روی حافظه ، از روی مطالعات، يا تصورات که نياز زيادی به قوانين طبيعت نداشت بکشم. بنابراين همکلاسی هايم مرا فردی تنبل و اغلب بی استعداد می دانستند که گاهی خيلی آزارم می داد، چراکه عشق به کار و استعداد و پشتکار را به وضوح دروجودم حس می کردم. بالاخره خودم را در اين محيط منزوی کردم، خود را يک غريبه احساس می کردم و با جديت تمام خود را در آرزوهايم غرق می کردم.
به هر حال، وظيفه خود دانستم که دوره آناتومی را بگذرانم، کاری که آن را با وظيفه شناسی و در حقيقت دوباره کاری انجام دادم. دفعه دوم در دوره شاد و پرهيجان پروفسور دکتر مويلت (Moillet) شرکت کردم. من تکاليف شب را می کشيدم، از سخنرانيها ياد داشت برمی داشتم و بوی اجساد را استشمام می کردم. اما شنيدن درباره وجود ارتباط مستقيم ميان آناتومی و هنر ناخودآگاه بطور عجيبی آزارم می داد درست مثل دستور العملی که می گفت، تنه درخت “بايد هميشه متصل به زمين نشان داده شود.” هيچ کس ديگری آنجا نبود که بتواند کمکم کند از اين احساسات و از مخمصه اين تاريکی رها شوم. و اين نيز درست است که من هرگز با شکهايم به کسی روی نياورده ام. حتی امروزه دريافته ام که چنين شکهايی بايد به تنهايی در درون روح رفع شوند و اينکه در غير اينصورت هر فرد ممکن است به راه حل نيرومند خودش بی حرمتی کند.
|