|
خاطرات کاندینسکی 6 -
جمعه ۱۴ تیر ۱۳۸۷-1, ۰۹:۳۲ قبل از ظهر
ا اين همه، خيلی زود در آن روزها دريافتم که هر سری، حتی اگر در ابتدا “زشت” به نظر برسد، يک زيبايی کامل است. قانون طبيعی ساختار که در هر سری چنان کامل و مسلم آشکار است. نوازش زيبايی را به هر سری می بخشد. من اغلب در برابر يک مدل “زشت” می ايستادم و به خود می گفتم: “چه ماهرانه “ و اين مهارت بی پايان است که در هر جزئی نشان داده می شود. هر سوراخ بينی به عنوان مثال هميشه همان احساس نخستينی را در من بيدار می کند که ديدن پرواز مرغابی وحشی، اتصال برگ به شاخه، شنای قورباغه و کيسه پليکان و غيره درمن ايجاد می کنند. اين احساس نخستين زيبايی و مهارت را در سخنرانيهای پروفسور Moillet فوراً تجربه کردم. اين احساس مبهم را داشتم که من تمام رازهای يک قلمرو را درک می کردم اما نمی توانستم اين قلمرو را به قلمرو هنر ربط دهم.
وقتی بعضی از همکلاسی هايم کارهايی را که در خانه انجام داده بودم ديدند برچسب رنگ گرا (Colorist) بودن به من زدند. و بعضی از آنها مرا، نه بدون غرض، “ نقاش چمنزار” خواندند. اگر چه صحت اين توصيفها را درک کردم اما اين هردو موجب رنجش من شدند. بسياری ديگر نيز! من حقيقتاً دريافتم که در قلمرو رنگ بيش از قلمرو نقاشی احساس راحتی می کنم. و نمی دانستم چگونه در رويارويی با اين گناه تهديد آميز به خود کمک کنم.
در آن زمان Franz Stuck سرشناس ترين طراح در آلمان بود و متاٌسفانه من فقط با تکليف مدرسه ام نزدش رفتم. او همه چيز را نسبتاً کج و کوله و غير عادی يافت و مرا نصيحت کرد که به مدت يکسال به کلاس نقاشی آکادمی نقاشی بروم. من در امتحان ورودی رد شدم که تنها موجب عصبانيت من شد و مرا دلسرد نکرد. در اين امتحان نقاشيها ارزيابی و تحسين می شدند که از نظر من کاملاً احمقانه بود. پس از يکسال کار و تمرين در خانه برای دومين بار نزد استاک رفتم – اين بار تنها با طرحهای اوليه نقاشی هايی که هنوز قادر به اتمامشان نبودم و با مقدار زيادی مطالعات در مورد نقاشی، او مرا در کلاس خود پذيرفت و زمانيکه در مورد نقاشی هايم از او پرسيدم پاسخ داد که پرمعنی و گويا هستند. قبلاً در طول اولين کارم در آکادمی، استاک با زياده رويهای من در استفاده از رنگ مخالفت کرد و مرا نصيحت کرد که ابتدا با رنگهای سفيد و سياه نقاشی کنم تا تنها فرم و شکل را بياموزم. او با عشقی شگفت انگيز درباره هنر، بازی نقشها وجاری شدن نقشها در يکديگر صحبت می کرد و همدلی و دوستی کامل مرا از آن خود کرد. زمانی که متوجه شدم او نسبت به رنگ حساسيت نشان می دهد تنها خواستم نقاشی را از او بياموزم و خود را به طور کامل تسليم مشاوره های او کردم. به عنوان تحليل نهايی، من اين يک سال کار با او را با خرسندی به ياد می آورم اگرچه گاهی اوقات به گونه ای تلخ عصبانی و خشمگين می شدم. استاک خيلی کم و معمولاً نامفهوم صحبت می کرد. بعضی اوقات مجبور بودم پس از انتقادهای او مدتها در گفته هايش غور کنم – ولی بعدها آنها را بسيار نيکو يافتم. او با يک اظهار نظر عدم تواناييم در نقاشی را اصلاح کرد. او به من گفت که بسيار عصبی کار می کنم. که من در لحظه اول آن چيزی را که جالب است می قاپم، سپس تمام آن را در بخش آخرکار که بسيار دير می آيد ازبين می برم. من با اين ايده بيدار شدم. "امروز به من اجازه داده شده است که Thus and So انجام دهم. “اين جمله” به من اجازه داده شد “ نه تنها عشق عميق استاک را به هنر و احترام بسيار به آن را برای من اشکار کرد بلکه راز کار جدی را نيز به من نماياند و من در خانه اولين نقاشيم را تمام کردم.
با اين حال سالها مانند ميمونی در قفس بودم: قانون منظم ترسيم مرا در خواستهايم گرفتار کرده بود و تنها با درد، تلاش و مبارزه بسيار به اين ديوارهای اطراف هنرنفوذ کردم. بنابراين درنهايت من وارد قلمرو هنر شدم و همانند آنچه که در طبيعت، علم، فرمهای سياسی و غيره قلمرويی درون خود است که تنها با قوانين مناسب با خود اداره می شوند و با يکديگر و با ديگر قلمروها در نهايت آن قلمرو بزرگ را شکل می دهند که ما تنها می توانيم آن را به طور مبهمی درک کنيم.
امروز، روزی بزرگ برای يکی از کشفيات دنياست. رابطه درونی هريک از اين قلمروها با درخششی از نور روشن شده است. آنها غير منتظره ، ترسناک و شادی آور از درون تاريکی می شکفند، هرگز اينگونه به يکديگر پيوسته نبوده اند و هرگز اينچنين آشکارا از يکديگر جدا نبوده اند. اين درخشش کودک تاريکی بهشت روحانی است که برما سايه افکنده – سياه – سرکوب شده و مرده در اينجا، دوره عظيم روحانی و تجلی روح آغاز می شود. پدر، پسر، روح القدس.
باگذشت زمان کم کم متوجه شدم که، حقيقت، در مفهوم کلی و به خصوص در هنر نه يک مجهول است، نه کميتی
که به طور ناقص شناخته شده و تغيير ناپذير است؛ بلکه کميتی است که به طور مداوم و به آهستگی حرکت می کند. ناگهان اينگونه به نظرم آمد که حقيقت مانند حلزون کندی است که به نظر می آيد اندکی از جای خود تکان خورده و به دنبال خود خط چسبناکی را باقی گذارده که ارواح کوته بين به آن چسبيده اند. در اينجا نيز اين حقيقت مهم را ابتدا در هنر يافتم و بعدها ديدم که همين قانون در بخشهای ديگر زندگی نيز آشکار می شود. اين حرکت حقيقت بسيار پيچيده است: غير حقيقت، حقيقت می شود، حقيقت غير حقيقت می شود. بعضی بخشها مانند پوسته آجيل می افتند، زمان اين پوسته را نرم نمی کند، به همين دليل بعضی از مردم پوسته را با مغز اشتباه می کنند و زندگی مغز را از آن پوسته می کنند. بسياری برای اين پوسته می جنگند و مغز حرکت می کند. گويی حقيقتی نو از بهشت فرو می ريزد و به نظر درست، سخت و محکم می آيد. چنان بی پايان ظاهر می شود که بعضی ها از آن بالا می روند چنانکه تيری چوبی است و مطمئن هستند که اين بار به بهشت دست خواهند يافت. تا زمانی که می شکند و تا زمانی که بالاروندگان مانند قورباغه هايی که به مرداب می افتند به درون تاريکی ناشناخته پرتاب می شوند. انسانها اغلب مانند سوسک می مانند که بر پشت نگاه داشته شده اند، دستان خود را به آرامی در سکوت طولانی تکان می دهند و در هردم پی می برند که همه کس به او پيوسته اند و باور دارند که او در اين دم به رهايی دست خواهد يافت. در روزهای ناباوری ام، از خود پرسيدم: چه کسی مرا از پشت نگاه داشته است؟ چه کسی دم را در برابر من نگاه داشته است و سپس دوباره آن را از من می گيرد؟ يا اينکه من بر روی زمين خاکی بی تفاوت بر پشت درازکشيده ام و به لحظه ها چنگ می زنم که در اطراف من به خودی خود می رويند؟ با اين حال هراز چند گاه اين دست را بر پشت خود احساس کرده و سپس دست ديگری که خود را بر روی چشمهايم می فشارد و من زمانی که خورشيد می درخشد خود را در تاريکی شب می يابم.
از بسياری جهات هنر مانند مذهب است. تکامل آن از کشفيات جديد تشکيل نشده است که حقايق قديمی را عقب بزنند و آنها را اشتباه بپندارند (همانگونه که در علم اتفاق می افتد) تکامل آن از انواری ناگهانی مانند صاعقه و انفجارات تشکيل شده اند که مانند آتش بازی در بهشت می درخشند و دسته ای از ستارگان را در اطراف خود پخش می کنند. اين نور چشم انداز جديدی از نور خيره کننده را به ما می نماياند. حقايق تازه اساساً چيزی جز تکامل بنيادی نيستند، تکامل درونی آگاهی اوليه که توسط آگاهی های بعدی بی اعتبار و بی فايده نشده، بلکه مانند آگاهی و حقيقت به زندگی ادامه داده و توليد مثل کرده اند. تنه درخت به خاطر شاخه ای جديد بی فايده نمی شود، بلکه وجود شاخه را امکان پذير می کند. آيا وجود انجيل جديد بدون وجود انجيل قديمی امکان پذير بود؟ آيا دوره ما که در آستانه سومين تجلی است بدون دومين تجلی آن ممکن بود؟ اين شاخه ای از تنه درختی است که در آن “ هرچيز آغاز می شود”. و شاخه بيرونی، رشد بيشتر و انشعابی که اغلب گيج کننده و ماٌيوسانه به نظر می رسد قدمهای لازم بسوی دولتی قدرتمند است. قدمهايی که در تحليل نهايی درخت سبز را بوجود می آورند.
مسيح، بنا به گفته خودش، نيامد که قوانين قديمی را براندازد. زمانی که اظهار داشت: “ به شما گفته شده است... اما من به شما می گويم...” او قانون مادی قديمی را آورد چنانکه انگار قانون روحی او شده است: برخلاف مردم زمان موسی، مردم زمان او توانايی کسب و تجربه قوانينی چون “ نکش” ،“مرتکب زنا نشو” -نه فقط از نظر معنای مادی تحت اللفظی بلکه همچنين در شکل مجرد گناه-را داشتند.
بنابراين ديده سخت، دقيق و صريح از بين نمی رود بلکه به عنوان قدمی در جهت پيشبرد عقايدی که از آن سرچشمه می گيرد به کار گرفته می شود و آينه ايده های دورتر، نرمتر، کم دقت تر و غيرمادی تر مانند شاخه های جديد تر و مهربانتری هستند که سوراخهای جديد در هوا ايجاد می کنند.
ارزش يک حقيقت با مقياس مسيح نه به عنوان يک عمل بيرونی انعطاف ناپذير بلکه به عنوان يک عمل انعطاف پذير درونی معين می شود. ريشه ارزيابی مجدد ارزشها که حتی تا به امروز به آرامی و بی وقفه در آفرينش ادامه داشته است در اينجا قرار دارد و همزمان ريشه معنويتی است که مانيز به تدريج در محدوده هنر به آن رسيده ايم.
در زمان ما شرايط به شدت انقلابی بود. به اين ترتيب به نقطه ای رسيدم که هنر غير واقعی را نه به عنوان فدا کردن همه هنرهای اوليه بلکه فقط به عنوان تقسيم بی اندازه مهم تنه قديمی به دوشاخه اصلی که شاخه های ديگر از آنها می رويند و برای تشکيل سلطنت سبز ضروری هستند فهميدم.
من اين حقيقت را از همان اول بصورتی کم و بيش واضح احساس کردم و هميشه از اين تهمت که من سعی کرده ام مفاهيم قديمی نقاشی را از بين ببرم آزرده بودم. من هرگز چنين براندازيی رادر آثارم تجربه نکردم، در آنها من فقط تحول اجتناب ناپذير و از لحاظ روحی منطقی و در ظاهر طبيعی هنر را احساس کردم. به تدريج از احساس آزادی اوليه ام آگاه شدم و نيازهای ثانويه ای که از هنر داشتم يک دفعه ناپديد شدند. آنها به نفع يک نياز يعنی نياز به زندگی درونی در نقاشی کنار کشيدند.
|