|
خاطرات کاندینسکی 8 -
جمعه ۱۴ تیر ۱۳۸۷-1, ۰۹:۳۵ قبل از ظهر
پانوشت :
1. Elisabeth ticheef: کسکردنی بر پيشرفت کلی من داشت. او بزرگترين خواهر مادرم بود و نقش بسيار مهمی را در تعليم و تربيت من بازی کرد. بسياری ديگر نيز که با او آشنايی داشتند هرگز شخصيت درخشانش را فراموش نخواهند کرد.
2.اين خود به خودی يا ابتکار فردی يکی از شادترين (متاٌ سفانه بسيار کم پرورش يافته) جنبه های يک زندگی است که در اشکالی انعطاف ناپذير فشرده شده است. هرقدم (گروهی يا تکی) پراز پيامد است چراکه انعطاف ناپذيری زندگی را تکان می دهد – چه “ نتايج عملی “ را هدف قرار داده باشد و چه نداده باشد. اين جواب منتقد نسبت به ظواهر مرسوم است که از طريق عادتهايی يکنواخت بطور مدام روح را ضعيف و تغيير ناپذير می کند. بنابراين اين يکنواختی دردسرها و گرفتاری هاست که روحهای آزادتر هميشه دليلی برای انتقاد کردن نسبت به آن داشته اند. سازمانهای گروهی بايد چنان تشکل يافته باشند که بازترين فرم ممکن را داشته باشند و در آنها گرايش به سازگاری با پديده های جديد بيشتر و پيروی از “ سنتها “ کمتر از آنچه تاکنون بوده است باشد. هر سازمانی تنها به عنوان گذری به سوی آزادی به عنوان يک زنجير ضروری که به هرحال تاحد ممکن فراخ است و مانع گامهای بلند به سوی تحولی برتر نمی شود، طراحی شده باشد.
3. پس از “ آزادی “ سرخها در روسيه، رژيم سيستم اقتصادی خودگردانی به آنها داد که، بطور غير منتظره ای برای بسياری، روستائيان را از لحاظ سياسی پخته کرد و در دادگاههای خودشان، که در محدوده تعيين شده ای، قضات انتخاب شده توسط روستاييان می توانستند به اختلافات رسيدگی کنند و همچنين برای جرايم حقوقی مجازات تعيين کنند و در اينجا مردم انسانی ترين اصل را در اين يافتند که جرايم کوچک را به سختی و جرايم بزرگ را به ملايمت مجازات کنند و يا اصلاً مجازات نکنند. توضيح روستائی برای اين مساٌله اين است: “بنا به گفته مرد”. بنابراين هيچگونه پيشرفتی در آن قانون انعطاف ناپذير وجود ندارد ( به عنوان مثال در قانون رمی به خصوص jus strictum )، اما بسيار انعطاف پذير و رهاست نه البته در ظاهر اما صرفاً در باطن.
4. مشکل نور و هوای امپرسيونيستها اندکی توجه مرا جلب کرد. من هميشه فکر
می کردم که گفتگوهای هوشمندانه درباره اين مساٌله ارتباط اندکی به نقاشی دارد. تئوری نئوامپرسيونيستها بعدها به نظرم مهم آمد، چراکه نهايتاً به تاٌثير رنگها
می پردازد و هوا را در آرامش می گذارد. با اين همه ابتدا بصورتی مبهم و بعد کاملاً آگاهانه احساس کردم که هر تئوری که برمبنای ابزارهای خارجی قرار دارد تنها يک مساٌله فردی را نشان می دهد که در کنار آن مسائل بسيار ديگری با همان اعتبار می توانند وجود داشته باشند. بعدها فهميدم که بيرونی از درونی سرچشمه می گيرد و يا محکوم به شکست است.
5. پدرم با حوصله ای غير عادی به من اجازه داد که در تمام مدت زندگيم روياها و هوسهايم را دنبال کنم. زمانی که 10 ساله بودم او سعی کرد مرا در انتخاب ميان RealschuleوLatin Gymnasium راهنمايی کند: با توضيح دادن تفاوت ميان اين دو مکتب او به من کمک کرد تا هرچه مستقل تر تصميم بگيرم. او سالهای طولانی با سخاوت مرا از نظر مالی حمايت کرد. در مشکلات زندگيم او با من مانند يک دوست بزرگتر صحبت می کرد و هرگز در مسائل مهم برمن اعمال زور نکرد. اصول تربيتی او اعتماد کامل و رابطه دوستانه با من بود. می دانست که چقدر از او سپاسگزارم. اين خطوط بايد راهنمای والدينی باشد که می کوشند به زور بچه هايشان را ( به خصوص آنهايی را که استعداد هنری دارند) از شغل حقيقی شان دور کنند و بنابراين آنها را غمگين می کنند.
6. يک موضوع ساده استفاده از زمان
7. در طول اين مدت من عادت ياد داشت کردن افکار جداگانه را فرا گرفتم. بنابراين بدون اينکه بدانم “ توجه به عوالم روحی در هنر” را گرد آوری کردم. ياد داشتها در يک دوره حداقل ده ساله جمع شدند. يکی از يادداشتهای من درباره زيبايی رنگ در نقاشی اينست: “ شکوه رنگ در يک نقاشی بايد با قدرت بيننده را جذب و همزمان مفهوم واقعی را پنهان کند”. منظور من مفهوم نقاش گونه است، مفهومی که اگر چه نه هنوز به صورت کاملاً خالص (چنانکه اکنون آن را می فهمم) اما احساس يا احساسات هنرمند را که آنها را در نقاشی نشان می دهد بيان می کند. در آن زمان من هنوز با اين توهم کار می کردم که بيننده با روحی باز با نقاشی رودررو می شود و می خواهد به زبانی که برايش آشناست گوش فرا دهد. چنين بينندگانی وجود دارند (توهمی در کار نيست) اما ناياب تر از رگه های طلا در ماسه هستند. حتی بينندگانی وجود دارند که بدون هرگونه رابطه شخصی با زبان کار می توانند خود را به آن بسپارند و از آن بهره ببرند. من چنين افرادی را در زندگيم ديده ام.
8. حتی امروزه نيز بسياری از منتقدان استعداد را در کارهای اوليه من می بينند که اين مدرک خوبی بر ضعف آنهاست. در نمونه های بعدی و در بيشتر کارهای اخيرم نوعی سردرگمی، بن بست، افول و اغلب اوقات، يک نيرنگ که مدرک خوبی است بر قدرت روز افزون اين نقاشی ها می يابند. روی سخنم طبيعتاً با منتقدان مونيخی نيست: زيرا برای آنها، با چند استثنای اندک – کتابهای من نوعی سرهم بندی از روی بدخواهی بودند و بسيار بد می بود اگر قضاوت آنها چيزی جز اين بود.
9. Anton Azbe هنرمندی با استعداد و انسانی بی نظير و مهربان بود. بسياری از شاگردان بيشمارش بطور رايگان با او تمرين می کردند. جواب هميشگی او به عذر خواهی به خاطر عدم توانايی در پرداخت شهريه اين بود: “ فقط حسابی کار کن “. او آشکارا زندگی غمگينی داشت. هرکس می توانست صدای خنده اش را بشنود اما آن را نمی ديد: گوشه های دهانش به سختی بالا می رفتند و چشمهايش هميشه غمگين باقی می ماندند. نمی دانم که راز زندگی تنهايش را کسی می داند يا نه. مرگش هم به اندازه زندگی اش در تنهائی بود: او به تنهايی در استوديويش مرد. برخلاف درآمد فوق العاده اش او تنها چند هزار مارک به ارث گذاشت. و تا بعد از مرگش آشکار نشده بود که او چقدر سخاوتمند است.
|