|
خاطرات کاندینسکی 1 -
جمعه ۱۴ تیر ۱۳۸۷-1, ۰۹:۱۵ قبل از ظهر
واسيلی کاندينسکی ( 1944-1866 ) مبسوط تر از هر هنرمند بزرگ قرن بيستم ديگری می نوشت و بايد گفت نوشته هايش نيز همچون نقاشی هايش تاٌثير گذار بوده است. " خاطرات " يک اتوبيوگرافی کوتاه و در عين حال شخصی ترين مقاله اوست.
کاندينسکی در مسکو بزرگ شد و شغل حقوقی تازه اش را در سال 1896 رها کرد تا نقاش شود. او در همان سال روسيه را به مقصد مونيخ ترک کرد و در سال 1901 انجمن فالانکس را پايه گذاری نمود. او پس از سفرهای بسيار از سال 1903 تا 1908به افريقای شمالی و اروپای شرقی به مونيخ بازگشت و در نزديکی روستای " مورنو" يعنی جاييکه تا سال 1914 در آنجا ماند اقامت گزيد. او تا سال 1922 يعنی تا زمانيکه حزب کمونيست هنر انتزاعی را هدف قرار داد در روسيه بود و فعاليت چشمگيری به عنوان مدرس و سخنران در زمينه هنر داشت. " خاطرات " در سال 1913 نوشته شد، يعنی در دوره ای از فعاليت مونيخ که تواٌم با نقاشی apocalpytic و اکسپرسيونيسم انتزاعی بود.
کاندينسکی به عنوان مبلغ اصلی اکسپرسيونيسم آلمانی، سازمان دهنده نمايشگاهها، ويرايشگر، مقاله نويس و شاعر شناخته می شود. او از سال 1911 به عنوان شخصيت اصلی در Blaue Reitez جاييکه اولين نمايشگاهش در زمستان 1912-1911 در آن تشکيل شد مطرح گرديد.
او و Franz Marc سالنامه Blaue Reitez را ويرايش کردند. او در سال 1912 معروف ترين مقاله اش به نام " معنويت در هنر "( Concerning the Spiritual in Art )را منتشر کرد.
" خاطرات " آرامشی چشمگير دارد که احتمالاٌ از رضايت بلند مدت نقاش پس از چهل و هفت سال ناشی می شود، چراکه سالها تجربه اوديگر به ثمررسيده و سرشناس شده بود. اين آرامش همچنين بايد از يک حالت درون نگر آشکار ناشی شده باشد. کاندينسکی با وجود اينکه يک روس بود اما سالها در مونيخ زندگی کرده بود و چنين به نظر می رسد که در اين مقاله ريشه های روسی اش را زير سوال می برد، يعنی با به عقب برگشتن به دوران جوانيش بخش روسی هنرش را جستجو می کند. خواننده بايد انتظار عبارات عجيب و حکايات يا استعاراتی که به سختی درک می شوند را داشته با شد. کاندينسکی نوشتن با شيوه ای خاطره انگيز را که به سرحد جريانی از آگاهی می رسد بر می گزيند. شيوه ای که در آن تکه هايی از جوانيش بدون توضيحات قبلی زنده می شود.
"خاطرات " در سال 1913 در برلين توسط Herwarth Walden شخصيت پرانرژی Der Sturm که نشريات و نمايشگاه هايش در دهه های دوم و سوم اين قرن از اهميت فوق ا لعاده ای برخورداربود منتشر شده است.
اولين رنگهايی که تاٌثير قوی بر من داشتند سبز روشن آبدار، سفيد، قرمز جگری، سياه و زرد اخرايی بودند. اين خاطرات به سومين سال زندگيم باز می گردد. من اين رنگها را در اشيايی که ديگر به اندازه خود رنگها در ذهنم روشن و واضح نيستند، ديدم. مثل همه بچه هامن هم به شدت عاشق سوارکاری بودم. مربی ما عادت داشت نوارهای مارپيچ روی شاخه های نازک را ببرد و اولين نوارها را از هردو لايه پوست درخت و لايه دوم را فقط از سر بالايی آن بکند، بنابراين اسب من هميشه سه رنگ را شامل می شد: زرد قهوه ای پوسته بيرونی ( که من دوستش داشتم و با خوشحالی جانشين شدن آن را توسط رنگ ديگری می ديدم )، سبز آبدار لايه زيرين پوست درخت ( که من مخصوصاٌ دوستش داشتم و در حالت خشک وپژمرده نيز چيزی جذاب و افسونگر داشت و بالاخره رنگ سفيد شيری چوب که بوی نم می داد و انسان را وسوسه می کرد که آن را بليسد اما خيلی زود به طرز ناراحت کننده ای خشک و پلاسيده می شد و شادی من را ازآن سفيدی اوليه زايل می کرد ).
به نظرم کمی قبل از آنکه والدينم به مقصد ايتاليا حرکت کنند ( جاييکه در کودکی به همراه پرستارم به آنجا برده شديم ) پدربزرگ ومادربزرگم به خانه جديدی نقل مکان کردند. من اين تصور را داشتم که اين خانه هنوز کاملاٌ خالی بود و هيچ وسيله يا کسی در آن نبود. در اتاقی که چندان بزرگ نبود ساعتی روی ديوار قرارداشت. من به تنهايی مقابلش می ايستادم و از رنگ سفيد صفحه آن و قرمز جگری که بر آن نقاشی شده بود لذت می بردم. پرستار مسکويی من از اينکه والدينم رنج چنين سفری طولانی را بر خود هموار کرده بودند تا ساختمانهای مخروبه و سنگها ی قديمی را تحسين کنند بسيار متعجب بود. او می گفت: " ما از اين سنگها به قدر کافی در مسکو داريم ". تنها چيزی که از اين سنگها در رم به خاطر می آورم جنگل غير قابل گذری از ستونهای سنگی است، جنگل ترسناک سنت پيتر که به نظرم می آيد من و پرستارم برای مدتی بسيار طولانی نمی توانستيم راهی برای خروج از آن بيابيم.
و سپس تمام ايتاليا به رنگ سياه ظاهر می شود. من و مادرم درون کالسکه ای سياه بر روی يک پل سفر می کنيم ( رنگ آب در زير پايمان زرد کثيف است ) من به مهد کودکی در فلورانس برده شدم. و باز هم سياه. به درون آبی سياه پا می گذارم که در آن قايق دراز وحشتناکی با جعبه ای سياه درون آن قرار دارد. در شب سوار بر يک گاندولا می شويم. در اينجا است که من استعدادی را که مرا در سراسر ايتاليا مشهور ساخت شکوفا می کنم و با تمام وجودم می گريم. در يک مسابقه اسب سواری اسب ابلقی ( با بدنی به رنگ زرد اخرايی و يالی به رنگ زرد روشن ) بود که من و خاله ام[1] آن را خيلی دوست داشتيم. ما هميشه يک روش جدی را دنبال می کرديم. من اجازه داشتم زير نظر سوارکاران حرفه ای يک دور با آن اسب بزنم و خاله ام هم همينطور. تا به امروز من علاقه ام را به اينگونه اسبها از دست نداده ام. هنوز ديدن چنين اسبی در خيابانهای مونيخ برای من لذت بخش است او هر تابستان زمانيکه خيابانها نمناکند می آيد. او خورشيد درون مرا بيدار می کند. او فنا ناپذير است چراکه در پانزده سالی که او را می شناسم پيرتر نشده است. اين حس ابتدايی ترين حس من به هنگام ورود به مونيخ بود. من ساکت ايستادم و برای مدتی طولانی او را با چشمانم دنبال کردم. در اين حال اميدی نيمه آگاهانه اما شادی آفرين در قلبم برانگيخته شد وبدين ترتيب مونيخ به سالهای کودکيم پيوند خورد. اين اسب ابلق در مونيخ حس در خانه بودن را به من می داد. در کودکی خيلی خوب آلمانی صحبت می کردم ( مادر بزرگ مادريم اهل بالتيک بود ). داستانهای تخيلی آلمانی که در کودکی همه آنها را شنيده بودم، سقفهای بلند و باريک "پرومنادن پلاتز" و "مکسی ميليان پلاتز" که اکنون ناپديد شده اند، " شوابينگ " و به خصوص Au ( منطقه ای در حومه مونيخ ) که آن را به طور اتفاقی کشف کردم همگی اين داستانها را برای من به واقعيت تبديل می کرده اند. تراموای آبی رنگی که مانند مظهر نسيم افسانه ای از خيابانها می گذرد و تنفس را سبک و شادی آفرين می کند. صندوقهای پست زرد رنگ مانند قناری در قفس آواز می خوانند. من اهدائيه " Kunstmuhle " را پذيرفتم و احساس کردم در شهر هنر هستم که برای من همانند شهر پريان بود. از ميان اين احساسات تصاويری ابتدايی پديد آمدند که بعدها آنها را نقاشی کردم. به دنبال يک توصيه خوب Rothenburg ob der Tauber را ملاقات کردم. من هرگز تغيير هميشگی از قطار سريع السير به محلی، از قطار محلی به تراموا با ريلهای پوشيده از علف اش، سوت گوشخراش لوکوموتيو گردن دراز، سرو صدا و زوزه ريلهای خواب آلود، يا روستايی پير با دکمه های بزرگ نقره ای که اصرار داشت با من در مورد پاريس صحبت کند و من به سختی می توانستم حرفش را بفهمم را فراموش نخواهم کرد. اين مانند سفری خيالی بود. چنين احساس می کردم که انگار نيرويی افسانه ای، برخلاف همه قوانين طبيعی، قرن به قرن و حتی بيشتر به گذشته برمی گردند. من آن ايستگاه کوچک را ترک کردم و از چمنزار گذ شتم تا به دروازه شهر رسيدم. دروازه ها، جويها و خانه هايی که سرهايشان را در بالای کوچه های باريک به هم می رساندند و به عمق چشمهای يکديگر خيره می شدند. درهای بزرگ ورودی که مستقيماٌ به اتاق سياه. بزرگ نهار خوری باز می شدند که از مرکز آن پله های بلوطی سنگين، پهن و سياه به سمت اتاقها کشيده شده بود. اتاق کوچک و دريايی از سقفهای قرمز روشن که آنها را از پنجره می ديدم. تمام مدت باران می باريد. دانه های گرد و درشت باران روی پالتم می افتادند وبا مسخرگی دستانشان را از دور به سمت يکديگر دراز می کردند. می لرزيدند و تکان می خوردند و ناگهان به طور غير منتظره ای به يکديگر می رسيدند و رشته هايی نازک و ماهرانه را شکل می دادند که با سرعت و بازيگوشی در ميان رنگها می دويدند تا آستين هايم را اينجا وآنجا پايين بياورم. نمی دانم همه اينها کجا رفتند، آنها ناپديد شدند. تنها يک تصوير از اين مسافرت باقی ماند و آن " شهر قديمی " است که آن را از روی خاطراتم پس از بازگشت به مونيخ نقاشی کردم .
|